تبلیغات
d> زندگی من
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

من یک دختر آریاییم......

بدان....

" حوای " کسی نمیشوم که به " هوای " دیگری برود....

تنهاییم را با کسی قسمت نمیکنم که روزی تنهایم بگذارد....

روح خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته....

.....ارزان نمی فروشمش......

دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد......

آری من یک دختر آریاییم...........

...




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط رویا شیرین
روزی فرا خواهد رسید كه جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاكیزه ای

 كه چهار طرفش زیر تخت بیمارستان رفته است قرار می گیرد و آدم

هایی كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم می گذرند ...آن لحظه فرا خواهد

رسید كه دكتر بگوید مغز من از كار

افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان

رسیده است...


در چنین روزی تلاش نكنید به شكل مصنوعی و با استفاده از
 
دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من

ندانید...بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران

كمك كند به حیات خود ادامه دهند....


چشم هایم را به انسانی بدهید كه هرگز طلوع آفتاب...چهره یك

 نوزاد و شكوه عشق را در چشم های كسی ندیده است.....قلبم را
 
به كسی بدهید كه از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزاردهنده

چیزی به یاد ندارد ...خونم را به نوجوانی بدهید كه او را از تصادف

ماشین بیرون كشیده اند و كمكش كنید تا زنده بماند....كلیه هایم را

به كسی بدهید كه زندگیش به ماشینی بستگی دارد كه هر هفته

خون او را تصفیه كند....استخوان هایم را...عضلاتم..سلولهایم...و

اعصابم را بردارید و راهی پیدا كنید كه آنها را به پاهای كودكی فلج

پیوند بزنید... هر گوشه از مغز مرا بكاوید ...سلولهایم را اگر لازم شد

بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهد تا با كمك آن پسرك لالی

بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترك ناشنوایی زمزمه باران را

روی شیشه اتاقش بشنود ...


اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن كنید بگذارید خطاهایم...

ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند...


گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید

و اگر گاهی دوست داشتید یادم كنید...


اگر آنچه را گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند....

....



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 مرداد 1392 توسط رویا شیرین

 

خانه ات زیباست

نقش هایت همه سحرانگیز است

پرده هایت همه از جنس حریر

خانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیست

جای ماندن هم نیست

باید از كوچه گذشت

به خیابان پیوست

و  تكاپوی كنان

عشق را  بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئید

عشق بی همهمه در بطن تحرك جاریست

*****

تن تمامیت زیبایی پیراهن نیست

مهربانی با تن، مثل یك جامه بهم نزدیكند

و اگر میخواهیم روزهامان

همه با شبهامان

طرحی از عاطفه با هم ریزند

گاهگاهی باید

به سر سفرهء دل بنشینیم

قرص نانی بخوریم

از سر سفرهء عشق

گامهامان باید

همهء فاصله ها را امروز

كوتاه كنند

و سر انگشت تفاهم هر روز

نقب در نقب دری بگشاید

دری از عشق به باغ گل سرخ

"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارم

 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 تیر 1392 توسط رویا شیرین

نامه ای به خودم:

 

هنوز خودت هستی, خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان شادمانه

 می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه

به گاهی, هر از گاهی بارانی می شود, دلت که ابری شد تردید

 نمی کنی, بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است گاهی هم

 دلت می گیرد, دل تنگ می شوی.....صبر کن!......دل که داشته باشی

 باید هم بگیرد, تنگ شود!.....

 

هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای, از اول اما که بزرگ نبودی....خیلی

ها فکر می کنند بزرگ شده اند و فقط " فکر" می کنند و چه کودک

اند!.....و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ!.....و چه

طعمی , آخ , چه طعمی دارد کودکی!.........

 

هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگ فرش پیاده رو دلت می گیرد, می

میرد!....کنار سنگ فرش پیاده رو .... درست همان جایی که آدم های

پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری!... و راستی چه

خیالاتی!... بی خیال می روند و تو در خیالت دلت می سوزد برای بچه

گنجشکی که مادرش امروز مرد!......

 

با باران دوستی و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش.... می

شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی...همین

جا...همین بغل...زیر باران ایستاده ای...نه...نشسته ای!... درست کنار رهگذرهایی که

زیر چترها و سایبان ها پناه می گیرند!...خدای من! پناه!؟...اینها باران برایشان صدای

مصیبت و دلواپسی می دهد.......

 

و هنوز که هنوز است از دیدن جاپای قدمهایت روی برف ذوق می کنی و هنوز صدای

خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک کیفورت می کند! حس زنده بودن می

کنی......

 

می دانی؟ احساس می کنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی....تو

خودت هستی ...مثل هیچکس...متفاوت باش.....نترس از تمسخر مترسک ها....بگذار

مترسک بمانند..... بی مقدمه بگویمت...ساده....ببخش مرا!....مرا ببخش که دوستت نداشتم

گاهی....آنچنان که لایق توست....ببخش که قدر ندانستم تو را....قدر نگاهی که هنوز نگران

بچه گنجشک هاست و نگاه نگران چه گران باید باشد و ایکاش می دانستم که قدر تو چقدر

بزرگ است...........تو بزرگی...می دانستی؟.... با همه فرق داری...با تمام نقاب ها و

نقش بازی کردن هایشان...نقش تو تنها نقش بودن خود توست.....

 

می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود؟ به اندازه تمام دقایق و تک تک آن لحظاتی که

دوستت نداشتم...تمام آن همه که نمی شناختمت.....به اندازه آن حجم انبوه اندوه و نفرتی که

از تو بودن داشتم.....باور می کنی؟...باور کن!..... قول می دهم که دیگر زیر قولم

نزنم....قول میدهم یادم باشد..... یادم باشد که یادم نرود که چقدر دوست دارمت.....

 

خودت که باشی, هیچ چیز, نه این هوای سرد این آدم ها...نه این

دستهای خالی.....نه سکوتی که به اجبار بر لب هایت دوختی و من

خوب میدانم که چقدر سخت است که فریادی را در دل پنهان

کنی.....خودت که باشی بهترینی..... به حرمت تک تک نفس هایم و

قسم به لحظه لحظه های تنفر از تو دوستت دارم............

 

قول بده خودت باشی.........وقتی خودت هستی بهترینی.................

.......................

....

.

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 25 شهریور 1391 توسط رویا شیرین

درود بر همه ی شما عزیزای دلم......

مهربونای من, شعر استاد " حمید مصدق " به نام " سیب " رو به خاطر دارید؟ اگه نه من تو 23 شهریور 90 براتون نوشته بودم:

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم.....

و الان " دید باغبان " که از سروده های دوست بسیار عزیز و گرامی من "H.A.S " هستش رو واستون نوشتم. خیلی خوشگله. این دوست مهربون من تو این شعر خودش رو جای پدر اون دختر گذاشته.

حالا بخونید و نظر بدید.

راستی...........:

خیلی عزیز هستید واسم.

 

 

 

 

صبح پای درختی

در کنار چوبکی خوابیده بودم

با خروش شاخه ی خشکیده خوابم گسیخت.

پسر همسایه بود.

و سوالم این بود!پسرک بهر چه در باغم بود؟!

پسرک من را دید!

سیبی از شاخ درختم را چید

و سوال دگرم این بود

که چرا سیب ربود!!؟

خطرش بهر چه بود؟؟

من دوان از پی او تند دویدم که چرا سیب ربود!

پسرک ترسی کرد, بدنش لرزی کرد

مثل کبکی می دوید, میدوید و میدوید

من دوان از پی او , او سراسیمه وتند

تا رسیدم در باغ

دخترم ترسان بود, سیب سرخی در دست!

پاسخم را دیدم!

پسرک عاشق بود, خطری را خرید!

خطرش, از برای شادی دختر همسایه بود.

پسر همسایه را دیدم گریخت

دخترم تاب نیاورده گریست.....

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 10 شهریور 1391 توسط رویا شیرین

سلام دوستای خوب و مهربونم.....من اومدم....

هشت ماه گذشت و من اومدم....آره خوشحالم چون برگشتم پیشتون....چون موفق شدم و رویا رو پیدا کردم...چیه خوب!!؟...میدونم خیلی طول کشید تا رویا پیدا بشه اما این مهمه که پیدا شد....نمیدونید واسه پیدا کردن رویا چقدر سختی کشیدم....نمیدونید به کجاها که نرفتم...چه کارها که نکردم...هی روزگار!!!....چه لحظه ها که پا گذاشتم توی کوچه های تنهایی و ترسیدم و لرزیدم که ای وای چرا من تنهام!...چقدر سخته تنهایی رفتن و تنهایی گشتن...نمیدونید تو اون دیار وحشتچقدر زجر کشیدم و گریه کردم...التماس همه رو میکردم که تو رو خدا رویا رو به من پس بدید!با شماهام!!تو رو خدا من رو به من پس بدید!....هی روزگار!!!!.....آخه چی بگم و چه طور بگم که وقتی فهمیدم من باعث شدم رویا گم بشه چه حالی داشتم!!!...آره من خودم....من خودم مقصرم....کلی منتش رو کشیدم کلی التماسش کردم که من رو ببخشه که بازم دوسم داشته باشه و دیگه تنهام نذاره و از همه مهمتر که بهم اعتماد کنه.....

آره عزیزای دلم....آره مهربونای من....

من خودم رو پیدا کردم و دعاهای شما عزیزای دوست داشتنی به فریادم رسید....

مرسی که تنهام نذاشتید و تو تمام این روزها که من نبودم شماها با پیام های زیباتون با من بودید....می ترسیدم زود فراموشم کنید اما چی بگم که کلی شرمندم کردید.....

به خدا که یه عالمه زیاد زیاد  دوستتون دارم.

و

نکته:

دوست خوب و مهربونم

"رهگذر"

هرچی تلاش میکنم موفق نمیشم بیام وبلاگت و پیام میاد که حذف شده در صورتی که آخرین پیامی که واسم گذاشتی واسه دو روز گذشته ست....

لطفا زود زود راه ارتباطی رو فعال کن که بدجور دلتنگتم....

.........

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1391 توسط رویا شیرین

دوستان این آخرین حضورم بود تا 8 ماه آینده تو این وبلاگ......براتون آرزوی شادی و پیروزی دارم..........دعاتون بدرقه ی راهم عزیزانم...........شاد باشید.....بدرود......

پنجشنبه  6/بهمن/1390 ساعت: 16:40

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

میخوام از حال و اوضاع خودم کمی حرف بزنم.............

نه میخوام برم مسافرت....نه عاشق شدم....نه شکست عشقی خوردم....

نه خیلی چیزای دیگه که به ذهن خیلی ها میاد.........

هیچ کدوم از اینها نیست.....اما یه مدت باید خودم باشم و خودم.......

رویا گم شده باید پیداش کنم....پیدا کردنش هم کار آسونی نیست.....اما باید پیداش کنم.....زمان میخواد.....انرژی میخواد....حوصله میخواد....جنگ میخواد....غم و غصه میخواد....اشک و آه میخواد.....رد شدن از آتیش میخواد......

اما باید پیداش کنم.....رویا باید پیدا بشه.....نشون داده بشه...هست بشه......

نیاز به زمان دارم تا بتونم پیداش کنم و به نظرم هشت ماه طول میکشه.....

تو این هشت ماه فراموشتون نمیکنم بلکه با یادتون زندگی میکنم......

از شما دورم ولی دلم با شماست......

شما هم دعا کنید تا بتونم رویا رو به معنای واقعی پیدا کنم و بر گردونمش.....چون امکانش هست که هیچوقت برنگرده........شما دعا کنید چون واسه موفق شدنم به دعاهای شما نیاز دارم........

رویا همتون رو دوست داره....به همتون عادت کرده......همتون واسه رویا عزیزید.........هربار اومد اینجا به امید شما اومد......

الانم فکر نکنید رفتن واسش آسونه......اون داره سخت ترین کارهارو انجام میده ....کارهایی که شاید حتی دوست نداشته باشه انجام بده......

اما مجبوره.........

واسه بودن و رسیدن مجبوره............

شما هم واسش دعا کنید تا دلش آروم بگیره ....دعا کنید تا موفق بشه.....دعا کنید تا برسه و برگرده پیش شما........

گفتن دوستت دارم واسم خیلی سخت بود....

اما الان به شما ها میگم.....

" دوستای گلم خیلی خیلی دوستتون دارم"

و همیشه به یادتون هستم.............

نخواستم یهو برم و یه علامت تعجب و سوال بزرگ تو ذهن همتون درست کنم......تا هفت روز آینده هستم و به نظراتتون جواب میدم......

اما بعد از هفت روز تا هشت ماه نیستم..........

واستون آرزوی پیروزی و شادی دارم و میترسم از اینکه برگردم حتی یکی از شماها نباشه..........

پس باشید و شاد باشید و واسم دعا کنید تا برگردم عزیزای دلم......

" دوستتون دارم"

" دعا کنید تا رویا برگرده"




نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390 توسط رویا شیرین

اگه به یه آدم بزرگ بگی یه خونه دیدم جلوی پنجره هاش پر بود از گل های بنفشه و توی حیاطش یه حوض کوچیک و یه فواره داشت و پروانه ها از این گل روی اون گل می نشستند و صدای پرنده ها به گوش می رسید ......براش قابل درک نیست که شما از چه خونه ای حرف میزنید........

ولی اگر بهش بگین یه خونه دیدم که دو میلیارد و نهصد هزار تومن قیمتش بود فورا می گه: " عجب خونه ای!"....

آدم بزرگا این جورین دیگه...فقط عدد و قیمت سرشون می شه.....

همه چیز رو با قیمت و عدد و رقم می شناسند و درک می کنند....

برای همین همش باید همه چیز رو براشون توضیح بدی.....که این از حوصله بچه ها خارجه........برای همین گاهی مجبور میشیم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنیم...........

راستی ..... هیچوقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟....

تموم روز رو کار می کنیم و آخرش هم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم.......

تا حالا از خودتون پرسیدید: قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

چرا وقتی رعد و برق میاد به زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟ .....

نه ...اون می خواد ابهتش رو نشونت بده....آخه بعضی وقتا یادمون می ره چرا بارون میاد..................

این جوری فقط میخواد بگه منم هستم.....

فراموش نکن که همین بارونی که کلافت میکنه که چرا بی موقع شروع شده و ایکاش چتر داشتم......بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک میزنه..............

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمیاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمیکنیم؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.....قیمت بلیتش هم دل تومنه.....

تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

اینا همه لطفه همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت میذاری.....

اینو بدون اگه یه روزی می فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانمون با خدا پول بدیم؟ یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو بی منت .... با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم........

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی می کنی و قیمته این زندگی چنده........

.....

.......




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 دی 1390 توسط رویا شیرین

قبل از هرچیز از همه طرفدارن حافظ عذر خواهی میکنم ......

من خودم عاشقه حافظم....

این فقط یه طنز یا بهتر بگم....

نه بهتره نگم و خودتون متوجه بشین........

این کار از محمد رضا عالی پیام ملقب به هالو

...............

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم سلام خواجه گفتا علیک جانم

گفتم کجا روانی؟ گفتا که خود ندانم

گفتم بگیر فالی...گفتا نمانده حالی

گفتم چگونه ای؟ گفت در بند بی خیالی

گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری

گفتا که می سرایم شعر سپید باری

گفتم ز دولت عشق ؟ گفتا که کودتا شد

گفتم رقیب؟ گفتا بدبخت کله پا شد

گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی؟

گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو ز خالش آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ...دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش.... گفتا که مش نموده

گفتم بگو ز یارش...گفتا ولش نموده

گفتم چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟

گفتا شدید گشته محتاج گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم بگو ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا شده است منشی در توی یک اداره

گفتم ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم بکن ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا پژو ...دوو....بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم که قاصدت کو...آن باد صبح شرقی؟

گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟

گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم سراغ داری میخانه حسابی

گفت آنچه بود از دم گشته چلو کبابی

گفتم بیا ز زاری لب تر کنیم پنهان

گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان

گفتم شراب نابی تو دست و پات داری

گفتا به جاش دارم وافور با نگاری

گفتم بلند بوده موی تو آن زمانها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم شما به زندان !!! حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی!

...............

..




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط رویا شیرین

این عکس رو دوست عزیزم لطف کردن و برام فرستادن.....

ممنون از لطف این دوست بزرگوارم............

 

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط رویا شیرین

گاه با یک گل سرخ.........

گاه با یک دل تنگ...........

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان..........

.....................

 

...............




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 آذر 1390 توسط رویا شیرین

دیوونه کیه؟...... عاقل کیه؟....

جونور کامل کیه؟..........

واسطه نیار به عزتت خمارم

حوصله ی هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم....سوال دارم

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم میشه چی کاره ام

می چرخم و می چرخونم.....سیاره ام

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم........بستمش

راه دیدم نرفته بود........رفتمش

جوونه ی نشکفته رو......رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

" جواب زنده بودنم مرگ نبود.......جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود.........تو رو خدا بود؟......."

اون همه افسانه و افسون ولش؟

این دل پر خون ولش؟

دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا....سوت زدنا.....شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست....دویدم

چشم  فرستادی برام تا ببینم....که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟

کنار این جوب روون معناش چیه؟

این همه راز ....این همه رمز....

این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!

پریشونت نبودم؟

من...........

حیرونت نبودم ؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقته رفتنه

انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن انجیر شدن

حلقه ای از حلقه ی انجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیرتو بنازم

............

دیوونه کیه؟...........عاقل کیه؟...........

جونور کامل کیه؟

..............




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر 1390 توسط رویا شیرین

این عکس یه هدیه از دوست عزیزم جناب مجتبی حجتی

ازشون به خاطر این لطف ممنونم...........

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 آذر 1390 توسط رویا شیرین

سکوتم از رضایت نیست.............

دلم.......

دلم اهل شکایت نیست.....

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 آذر 1390 توسط رویا شیرین

هیچ دانی که چه کردیم به مادر من و تو

یا چه کردیم بهم جان برادر من و تو

سعی کردیم به ویرانی کشور من و تو

رو که اف بر تو و من باشد و تف بر من و تو

هر دو مان مایه ی ننگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

از همان اول ما و تو بهم رنگ زدیم

وز سر جهل بهم حیله و نیرنگ زدیم

سنگ برداشته بر کله ی هم سنگ زدیم

گاه تریاک کشیدیم و گهی بنگ زدیم

من و تو بس که دبنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

مستبد گشتم و تو باز مساوات شدی

یا که من صاحب ثروت شده تو لات شدی

اعتدالی شده مخلص تو دموکرات شدی

الغرض من چو تو لات و تو چو من مات شدی

باز هم بر سر جنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

هرچه تو نقش زدی بنده زدم وارویش

هرچه مقصود تو شد بنده دویدم رویش

تو رخ مام وطن کندی و من گیسویش

چشم او به نشده گشت خراب ابرویش

خوب نقاش زرنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

من به عنوان وکالت تو به عنوان دگر

جلب کردیم بسی فایده زین مردم خر

نشد از ما و تو حاصل به کسی غیر ضرر

بلکه گشت ایران از روز نخستین بدتر

ما هم افتاده و لنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

ای برادر تو خری و من ز تو خرتر بالله

بهتر از ما و تو دانی چه بود؟ خر بالله

خر به چاله ننهد پای مکرر بالله

زین خریت ها ویران شده کشور بالله

ما به فکر خر لنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

حرکت دادیم آغاز دم و گردن و گوش

قاله قاله بفکندیم و نمودیم خروش

چونکه غیری به میان آمد گشتیم خموش

پیش بیگانه حقیریم و ذلیلیم چو موش

با خودی همچو پلنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

از پی مام وطن خوب عروسی کردیم

بهر این مرغک خود خوب خروسی کردیم

با مسلمان آهنگ مجوسی کردیم

الغرض پر خنکی کرده و لوسی کردیم

لایق سیلی و سنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

................

...............

..............

.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 آذر 1390 توسط رویا شیرین

 

هیچ زمستانی ماندنی نیست...........

حتی اگر تمام شب هایش یلدا باشد..................

................

.




نوشته شده در تاریخ شنبه 5 آذر 1390 توسط رویا شیرین

هرگز نخواب کوروش

دارا جهان ندارد

سارا زبان ندارد

رستم دراین هیاهو

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا

نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد

دارا کجای کاری؟!

دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند

اینجا خدا ندارد!

هرگز نخواب کوروش

ای مهر آریایی

بی نام تو وطن نیز

نام و نشان ندارد............

 

هرگز مخواب کوروش

 

ای مهر آریایی

 

بی نام تو وطن نیز

 

نام ونشان ندارد..........

 

سالروز تولدت

 

گرامی باد.........

............

.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1390 توسط رویا شیرین

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل....

از همان روزی که فرزندان "آدم"

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید....

آدمیت مرد!......

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند....

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند....

آدمیت مرده بود.....

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت.....

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت....

ای دریغ...

آدمیت برنگشت!.....

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است...

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است.......

صحبت از آزادگی....

پاکی.....

مروت....

ابلهی ست!.....

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست.....

قرن موسی چمبه هاست...........

روزگار مرگ انسانیت است.........

من که از پژمردن یک شاخه گل.........

از نگاه ساکت یک کودک بیمار..........

از فغان یک قناری در قفس..........

از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار-....

اشک در چشمان و بغضم در گلوست..........

وندرین ایام...زهرم در پیاله...زهر مارم در سبوست.....

مرگ او را از کجا باور کنم؟...........

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.........

وای! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!...........

صحبت از پژمردن یک برگ نیست..........

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور...........

صحبت از مرگ محبت .........

مرگ عشق............

گفتگو از مرگ انسانیت است!..........

...............

......

...

.

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 آبان 1390 توسط رویا شیرین

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

این هم از یک عمر مستی کردنم........

سالها شبنم پرستی کردنم...

ای دلم زهر جدایی را بخور.....

چوب عمری با وفایی را بخور.......

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت؟.........

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت؟......

.

آه عجب کاری به دستم داد دل  

                      هم شکستو هم شکستم داد دل

.........

...

.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390 توسط رویا شیرین

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست........

....

.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 مهر 1390 توسط رویا شیرین
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ