تبلیغات
d> زندگی من - گفتگو با حافظ...........
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

قبل از هرچیز از همه طرفدارن حافظ عذر خواهی میکنم ......

من خودم عاشقه حافظم....

این فقط یه طنز یا بهتر بگم....

نه بهتره نگم و خودتون متوجه بشین........

این کار از محمد رضا عالی پیام ملقب به هالو

...............

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم سلام خواجه گفتا علیک جانم

گفتم کجا روانی؟ گفتا که خود ندانم

گفتم بگیر فالی...گفتا نمانده حالی

گفتم چگونه ای؟ گفت در بند بی خیالی

گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری

گفتا که می سرایم شعر سپید باری

گفتم ز دولت عشق ؟ گفتا که کودتا شد

گفتم رقیب؟ گفتا بدبخت کله پا شد

گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی؟

گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو ز خالش آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ...دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش.... گفتا که مش نموده

گفتم بگو ز یارش...گفتا ولش نموده

گفتم چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟

گفتا شدید گشته محتاج گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم بگو ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا شده است منشی در توی یک اداره

گفتم ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم بکن ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا پژو ...دوو....بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم که قاصدت کو...آن باد صبح شرقی؟

گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟

گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم سراغ داری میخانه حسابی

گفت آنچه بود از دم گشته چلو کبابی

گفتم بیا ز زاری لب تر کنیم پنهان

گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان

گفتم شراب نابی تو دست و پات داری

گفتا به جاش دارم وافور با نگاری

گفتم بلند بوده موی تو آن زمانها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم شما به زندان !!! حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی!

...............

..




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط رویا شیرین
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ