تبلیغات
d> زندگی من - نامه ای به خودم................
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

نامه ای به خودم:

 

هنوز خودت هستی, خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان شادمانه

 می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه

به گاهی, هر از گاهی بارانی می شود, دلت که ابری شد تردید

 نمی کنی, بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است گاهی هم

 دلت می گیرد, دل تنگ می شوی.....صبر کن!......دل که داشته باشی

 باید هم بگیرد, تنگ شود!.....

 

هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای, از اول اما که بزرگ نبودی....خیلی

ها فکر می کنند بزرگ شده اند و فقط " فکر" می کنند و چه کودک

اند!.....و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ!.....و چه

طعمی , آخ , چه طعمی دارد کودکی!.........

 

هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگ فرش پیاده رو دلت می گیرد, می

میرد!....کنار سنگ فرش پیاده رو .... درست همان جایی که آدم های

پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری!... و راستی چه

خیالاتی!... بی خیال می روند و تو در خیالت دلت می سوزد برای بچه

گنجشکی که مادرش امروز مرد!......

 

با باران دوستی و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش.... می

شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی...همین

جا...همین بغل...زیر باران ایستاده ای...نه...نشسته ای!... درست کنار رهگذرهایی که

زیر چترها و سایبان ها پناه می گیرند!...خدای من! پناه!؟...اینها باران برایشان صدای

مصیبت و دلواپسی می دهد.......

 

و هنوز که هنوز است از دیدن جاپای قدمهایت روی برف ذوق می کنی و هنوز صدای

خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک کیفورت می کند! حس زنده بودن می

کنی......

 

می دانی؟ احساس می کنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی....تو

خودت هستی ...مثل هیچکس...متفاوت باش.....نترس از تمسخر مترسک ها....بگذار

مترسک بمانند..... بی مقدمه بگویمت...ساده....ببخش مرا!....مرا ببخش که دوستت نداشتم

گاهی....آنچنان که لایق توست....ببخش که قدر ندانستم تو را....قدر نگاهی که هنوز نگران

بچه گنجشک هاست و نگاه نگران چه گران باید باشد و ایکاش می دانستم که قدر تو چقدر

بزرگ است...........تو بزرگی...می دانستی؟.... با همه فرق داری...با تمام نقاب ها و

نقش بازی کردن هایشان...نقش تو تنها نقش بودن خود توست.....

 

می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود؟ به اندازه تمام دقایق و تک تک آن لحظاتی که

دوستت نداشتم...تمام آن همه که نمی شناختمت.....به اندازه آن حجم انبوه اندوه و نفرتی که

از تو بودن داشتم.....باور می کنی؟...باور کن!..... قول می دهم که دیگر زیر قولم

نزنم....قول میدهم یادم باشد..... یادم باشد که یادم نرود که چقدر دوست دارمت.....

 

خودت که باشی, هیچ چیز, نه این هوای سرد این آدم ها...نه این

دستهای خالی.....نه سکوتی که به اجبار بر لب هایت دوختی و من

خوب میدانم که چقدر سخت است که فریادی را در دل پنهان

کنی.....خودت که باشی بهترینی..... به حرمت تک تک نفس هایم و

قسم به لحظه لحظه های تنفر از تو دوستت دارم............

 

قول بده خودت باشی.........وقتی خودت هستی بهترینی.................

.......................

....

.

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 25 شهریور 1391 توسط رویا شیرین
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ