تبلیغات
d> زندگی من - نالیدن شیر
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

      

چه رقت بار است نالیدن یک شیر! همچون گریستن یک مرد است! همه از طوطی یی که در قفس اسیرش کرده اند شکوه می کنند .. به باغ وحش برو! یک شیر وحشی را ...پادشاه وحوش...سلطان جنگل که سایه اش در صحرا هراس می افکند و نعره اش در کوهسار لرزه می انداخت و سگان و روبهان و شغالان و گوسفندان و ماران و سوسماران و خزندگان کثیفی که سینه بر خاک می کشند و صیادان طماعی که با تفنگ به صید می ایند از او می هراسند...می گریختندو.....حال ببین که در باغ وحش در قفسی اهنینو تنگ اسیرش کرده اند انچنان تنگ که گامی نمی تواند برداشت...انچنان تنگنا که سری نمی تواند بر گرداند.....و ببین که یک خدمتکار بزدل و نوکر صفتی نگهبان اوست...خوراکش می دهد....چه می دهد؟...به شیری که غزالان رمنده ی وحشی را می گرفت و می شکست ....حال در یک کاسه ی رویی ابگوشتی تردید می کنند یا تکه گوشت و استخوانی بویناک و یا اردی از جو و ذرت خمیر می کنند و از انچه روبهان و شغالان و سگان و مرغان خانگی و خزان وحشی و گور خران و اسبان و گاوان و شتران باغ وحش را می خورانند به او هم می دهند! و مردمان هم دور قفسش به تماشا می ایستند و خوششان می اید : عجب یالی!عجب دمی!عجب گردنی! عجب رنگی! عجب هیبتی!

و بعضی مهربانها و شیر فهم هاشان لقمه نانی حبه قندی سیب گلشائی یی کشمشی....مویزی...گردویی...به او هدیه میکنند....آن زن ها و مردها و بچه ها به طرف او پارس می کنند ...حمله می برند   بد می گویند....یا سرچوبی او را آزار می دهند!او گوشه ای آرمیده است و ساکت و بی حرکت اینها را ...همه ی اینها را با چشم های بی تفاوتی می نگرد و غالبا نمی نگرد و غرقه در کار و حال زار و سرنوشت رقت بار خویش است و بچه ها و زن ها و مردها فریاد می زنند و سر به گوش هم پچ پچ میکنند....که دارد چرت می زند ..بیحال است...غصه می خورد! ضعیف شده است! جنب و جوشی ندارد! بریم سر قفس اون حیوونها ! خرگوشها و میمون ها و سگها و چغوک ها ....بهترند شور و شعف دارند ...یک مویز بندازی پیش میمون ها صدتا معلق برات می زنند...چیه این شیر!مغرور و متکبر و بیحال و سرد و بی جوش! همه اش اسم و شهرت و آوازه است و بیخودی! بیا ببین بی خود اینهمه اسم در کرده!

اما ....میگویند....شبها که می شود و نگهبان  می خوابد و تماشاچیان باغ وحش هم می روند خانه شان و باغ ساکت و خلوت می شود آن وقت است ....آن وقت....شبها که میشود...چه می دانم؟

شیر روزها  پیش چشم آدمها و حیوانها  پیش چشم نگهبانش هرگز نمی نالد........................................




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط رویا شیرین
درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ