تبلیغات
d> زندگی من - نجات
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

سری بر دو دست... نگاهی به گوشه ای میخکوب...اندیشه ای غرق در اعماق دور رنجها...دلی سرشار درد ....لبخندی بیزار...چشمانی بی اعتنا به هرچه و هرکه هست و میتوان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه ی اندوه و اندیشه! .....این بود طرح همیشگی سیمای من....این بود منی که همه می شناختند...در این دنیا هیچ فریبی هم مرا نمی گرفت...دروغی هم مرا نمی فریفت...گلها همه کاغذین و رنگها همه دروغین و روحها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود....هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد...من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان محبوسم...آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ و کوتاه می یافتم ...آسمان را سقفی سنگین و خفقان آور و زمین را زباله دانی که تنها گدایان کثیف در آن می پلکند تا جوراب های کهنه ای ..قوطی کمپوت خالی یی..کفش پاره ای ...نیمخوره ی غذایی...مرغ مرده ای ...استخوانی که شاید کمی گوشت دندان زده ای بر ان باشد و یا پس اورده ی آشی که مریضی اسهالی آن را نیمه شبی استفراغ کرده باشد پیدا کنند....و من هرگز خود را نتوانستم بر روی این مزبله خم کنم...پنجه هایم را که میتواند خدایی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در ان فرو برم...زبانم را که می تواند اهورایی ترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم..... و دلم را که می تواند دریای بیکرانه ی طوفانی شگفت و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم.....اصلا گمشده ی  من در میان این مزبله نبود..گمشده ی من اینجورها نبود..پس چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟....که چه پیدا کنم؟ این بود که نه سر بزمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی بلند معبد خویش می یافتم ...سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های خویشتنم را نمینگریست...جز در درونم نمی نگریستم...جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر میشد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاهتر و رنگها پریده تر و زیبایی ها زشت تر و آشناها بیگانه تر و هرچه در نزدیکم بود دورتر میشد و دور تر می شدند و دورتر می شدند و هی من تنها تر میماندم و تنها تر می ماندم و میدیدم که همه کس از پیرامونم بشتاب میگریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور میشود و فرار میکند و من میمانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت عاطفه های سر درگم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روییده است و تنها بکار جویدن میاید و قلم را تکه چوبی که در انگشتانم نهاده اند و تنها بکار امضا کردن و بس....هرچه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هرچه عمیق تر میشدم هستی سطحی تر و هرچه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هرچه با خود آشناتر می شدم دیگران بیگانه تر و هرچه نیازمند تر می شدم زمین تهیدست تر و هرچه زنده تر می شدم زندگی مرگزده تر و وای که چه سخت میگذشت و چه سخت تر میشد و نمی دانم چه میشد اگر....اگر....اگر آن دو نمی رسیدند ...اگر آن دو بدادم نمی رسیدند من چه میکردم ؟.......

از عمق شبی که هر روز سیاه تر میشد و سنگین تر و نومید کننده تر ...ناگهان دو ستاره سر زد...از دور دست ترین مرز اقیانوس بی امیدی که عمری بر ساحل مرا چشم انتظار بپا نگهداشته بود من نگاهم را سالها بر سطح یکنواخت و بی موج آب روانه می کردم و تا دورترها میفرستادم و همواره بی خبر باز می گشتند ....ناگهان دو زورق زیبا پدیدار شدند و شتابان آهنگ من کردند...ناگهان دو قوی رنگین بسوی من پرگشودند...در این خلوت بیکسم که در ان به خود خو کرده بودم ناگهان دو رفیق تنهاییم در زدند و در آمدند و کنارم نشستند  نه...در برابرم نشستندو چشم در چشم من دوختند و آه! که چه چشمهای آشنایی! چه چشمهای مانوسی! چه چشمهای خوبی ! چه بگویم نگاهشان گویی نه از چشمان آنها که از چشمان من بر نمیخاست...از قلب من پر میگشود ...از روح من ساخته شده بود ...نگاههاشان خود من بودند که بمن می دوختند...با خود من مرا میدیدند...نمی دانم چه بگویم؟.....کلمه نیست...زبان نمیکشد...این دو آمدند و دسرست در همان لحظه که میبایست می امدند...اگر کمی دیر کرده بودند خیلی دیر شده بود ...یا من در خودم میپوسیدم و نیست میشدم و یا در دیگری رشد میکردم و هست میشدم...خودم از یادم میرفت...فراموشم میشدم!....... اما شما رسیدید...خوب کردید ....مهربانی کردید....غریب نوازی کردید....آفرین بر شما....خدا شما را پاداش دهد....خدا شما را سلامت دارد ....خدا شما را خوشبخت کند ....خدا شما را خیر دهد....خدا شما را شادی دهد.... خدا شما را از من نگیرد.....خدا شما را برای من نگاه دارد.....خدا شما را از من دور نکند ......خدا شما را همیشه انیس من دارد.....خدا شما را همیشه رفیق من دارد.....خدا همیشه شما را با من نگهدارد.... 

شما نمی دانید که من چه انتظارها کشیدم....شما نمی دانید که چه چشم به راهی ها داشتم... شما نمی دانید که من چقدر بشما محتاج...........................   




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 شهریور 1390 توسط رویا شیرین
درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ