تبلیغات
d> زندگی من - عشق جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

شمعی در خلوت خاموش شبهای دراز زمستانی می سوخت....

در دل تیره و پر هراس زندانی بزرگ....

بر گردش زندانیان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم کار خویش...

و او در جمع تنها بود.....

زبانش زبانه ی آتشی بود و سخن نمی گفت.....

زبان هایی که از گوشت و رگ و پی ساخته اند می گویند و گوشهایی که حفره های تنگ و تاریک و زشتی هستند می شنوند....

و او گوشی برای شنیدن نداشت.....

شاید هم می گفت و کسی نمی شنید و نمی فهمید.....

شمع تنها موجودی است در این عالم که در انبوه جمع تنهاست...در بحبوحه ی خلق ساکت است.....قلب انجمنی است و بیگانه با انجمن...او را همه می ستایند ...شاعران او را می پرستند ...و او در چشم ستایشگران در جمع پرستندگانش غریب است.....

شمع مومی نرم و در دل آتشی پنهان.....

هستیش؟

هستیش اندامی برای سوختن ....افروختن.....

زندگیش؟

زندگیش اشک و آتش و همین!

و در پایان؟

و در پایان افسردن و مردن در آغوش اشکهایش!

چرا در انبوه جمع تنهاست؟

هرکس مسیحی دارد ....موعودی.....بودائی....که باید از غیب برسد...ظهور کند...بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود.......

زندگی جستجوی نیمه هاست....در پی نیمه ها....پروانه مسیح موعود شمع است.....

شمع تنها در جمع....چشم انتظار او بود.....مگر نه هر کسی در انتظار است؟

ناگهان نسیم بهاری که خبر از فروردین داشت...همچون پیکی که پیام دارد برخاست و پنجره ی زندان را گشود و بدرون وزید....و بر بال های نسیم پروانه ای در آمد...پروانه ای نرم و رنگین....همچون خاطره ی شیرینی بود که ناگهان در عمق روح پر می کشد...با دو شاخک طلایی...بال هایی به لطافت تصور لبخند مهربان دوست بر نگاه های دوست...سرشار ستایش و لبریز رضایت از کار لوسی که ..از نیروی محبت او...پنهانی کرده است و او بی آنکه به رو آورد که آن را دریافته است ..جز لبخندی پر از معنی های خوب نشانه ای نمی دهد.....

پرهایی به نرمی پرهای زیرین سینه ی جوجه قناری که با دم نرم دخترکی ناز هویدا می شود....دخترکی که در تنهایی غمگینش انتظار کسی را می کشد که هرگز نخواهد آمد و اینچنین غرق در یاد او خود را به بازی سرگرم می دارد......

پشت و پهلویش پوشیده از گرده ی ناز که همچون گرد امیدی بر سطح دریای نومیدی برق می زند و شب را پرتوی به گونه ی نور می بخشد....

پاهایش به نازکی رشته نگاهی که شرم کوتاهش می کند ....

و چشمانش.....

چشمان پروانه!......

مگر می توان چشم های پروانه را با کلمات نشان داد؟

هر کلمه ای ...هر حرفی صدها برابر و هزارها برابر بزرگتر و سنگین تر و درشت تر و خشن تر از چشمهای پروانه است...

پر پروانه در سخن نمی گنجد...

چشمهایش را چگونه می توانم در کلمه ای نهم؟ این کار برداشتن قطره ی لطیف شبنمی است بر گلبرگی با یک سطل...یک پارچ...یک کوزه ی سفالین کهنه!!.....نمی توان...نمی شود........

چه حادثه ای در این جهان از بازی پروانه برگرد شمع.....پرواز پروانه بر هاله ی شمع و نشستمن و گریختن و سوختن و ساختن و هیچ نگفتن پروانه بر آتش شمع زیباتر است؟

دوست داشتن در آخرین قله ی معراجش!

اگر عاشقی خواهی آموختن                       به کشتن رها یابی از سوختن!

به دریا مرو گفتمت زینهار                             وگر می روی دل به دریا سپار...

وصال مگر آرامش نیست؟

سرشاری ...رضایت و سکون و سکوت و تمامی.....

سر نهادن رود بیتاب و خروشنده بر سینه مهربان و آرام دریا؟.....

اما.......

چرا پروانه بر سرب شمع قرار ندارد؟....

بیتاب تر ....و هراسان تر و پریشان تر ؟

این همه تب و تاب چرا؟

و نیز شمع!

مسیحش بر او ظاهر شده است

موعودش به وعده گاه آمده است.....

پروانه خلوت خالی پر انتظارش را پر کرده است.....

چرا پروانه را بر گرد خویش ...در پرتو هاله ی خویش در طواف می بیند و باز ......

چه بگویم؟

این اشک ها چیست؟

چرا حشرات ...خوکانو سگان و گوسفندان گاوان و خران باربردار....همه آزاد و آسوده...بی درد و بی دیوار....در بستر جوی های گندیده و لجن زار ...غرق در لذت مرداری و پست؟

پروانه ی شمع اگر همچون مرغ خانگی نه بر گرد شمع...که در پی خروس می رفت زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش بکام....

و شمع پروانه اگر همچون خروس...نه در انتظار پروانه...که در پی مرغ خانگی می خواند.....دسته دسته مرغان کیلویی از همه رنگ گردش حلقه می بستند و بر سرش آوار می شدند که جهان را از بهر اینان ساخته اند......

زندگی آن ندای مرموز و شور انگیزی که شمع و  پروانه را به هم می خواند بیگانه است.....جهان خانه ی این دو نیست...واز این است که سرنوشت عشقی که با مردم این اقلیم ناساز است....جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست...یکی خاکستر می شود و دیگری اشک.......

پایان........




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 شهریور 1390 توسط رویا شیرین
درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ