تبلیغات
d> زندگی من - اشکی در گذرگاه تاریخ..........
زندگی را جشن بگیر.....دیروز رفته است...فردا شاید هرگز نیاید...تنها چیزی که داری همین لحظه ی حال است

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل....

از همان روزی که فرزندان "آدم"

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید....

آدمیت مرد!......

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند....

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند....

آدمیت مرده بود.....

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت.....

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت....

ای دریغ...

آدمیت برنگشت!.....

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است...

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است.......

صحبت از آزادگی....

پاکی.....

مروت....

ابلهی ست!.....

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست.....

قرن موسی چمبه هاست...........

روزگار مرگ انسانیت است.........

من که از پژمردن یک شاخه گل.........

از نگاه ساکت یک کودک بیمار..........

از فغان یک قناری در قفس..........

از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار-....

اشک در چشمان و بغضم در گلوست..........

وندرین ایام...زهرم در پیاله...زهر مارم در سبوست.....

مرگ او را از کجا باور کنم؟...........

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.........

وای! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!...........

صحبت از پژمردن یک برگ نیست..........

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور...........

صحبت از مرگ محبت .........

مرگ عشق............

گفتگو از مرگ انسانیت است!..........

...............

......

...

.

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 آبان 1390 توسط رویا شیرین
درباره وبلاگ
انسانیت در عشق مثل خورشید است در مهربانی.....مثل باران و در صداقت مثل چشمه!
انسان های خوب و مهربان ..در فاصله ی بین اشک ها و لبخند های دیگران...در فاصله ی بین نان تا دستان خالی نیازمندان....در شب های تلخ و سرد منتظران خود را پیدا کرده اند....انسان های واقعی به داشتن ها.... به رفتن ها....به رسیدن ها... نمی اندیشند.....زیرا گاهی برای رسیدن نباید رفت....باید ایستاد و امید را بین نا امیدان تقسیم کرد....
پروردگارا به ما توفیقی عطا فرما تا بتوانیم هنر انسانی زیستن را بیاموزیم زیرا زیستن به تنهایی از همه ی جانداران بر می آید...
پروردگارا به ما کمک کن تا انسانیت را در ترازو نگذاریم و به هیچ قیمتی نفروشیم...
به ما کمک کن تا بتوانیم امید را بین خودمان تقسیم کنیم.......
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ